خبرگزاری مهر، گروه استان ها: ما فکر میکردیم دیماه فقط یعنی سرما. یعنی دستهایی که توی جیب پالتو گم میشود و بخار نفسهایی که زود محو میشوند. خبر نداشتیم بعضی زمستانها، قرار است داغتر از تابستان بسوزند.
نیشابور و زبرخان، دیماه ۱۴۰۲ را با یخبندان شروع کردند، اما با آتش به خاطر سپردند. آتشی که افتاد به جان خانههایی که هنوز بوی کتاب درسی و زنگ تفریح میداد. نوجوانانی که هنوز قد نکشیده بودند به اندازه رؤیاهایشان، اما وقت خطر، قامتشان اندازه مردان ایستاد.
ما فکر میکردیم امنیت، چیزی است که همیشه هست. مثل چراغ خیابان، مثل زنگ مدرسه. نمیدانستیم بعضی شبها، امنیت را باید با جان نگه داشت. هجدهم دیماه، میدان آزادی نیشابور شاهد نوجوانانی بود که آمده بودند شهرشان آرام بماند. میانشان مهدی علیآبادی بود؛ هفدهساله، دانشآموز یازدهم، نخبه، آرام. نه دنبال هیجان، نه دنبال دیدهشدن. آمده بود کنار پدرش، کنار بسیجیها، تا شب، شبِ شهر باشد، نه شبِ آشوب.
آنطرفتر، محمدمهدی سبحانیفر ایستاده بود؛ پانزدهساله، ریاضیخوان، خوشاخلاق. از آن نوجوانهایی که معلمها میگویند «آینده دارد». آینده داشت… اما آیندهاش را همان شب، خرج امروز ما کرد.
ما خبر نداشتیم تاریکی، فقط از آسمان نمیآید. در کوچهای نزدیک مخابرات، خشونت دهان باز کرد. سنگ و چاقو و نفرت. و همانجا، دو نوجوان، مظلومانه رفتند. رفتند تا امنیت بماند. رفتند، اما نرفتند.
همان شب، زبرخان هم آرام نماند. امیرعلی حیدری، شانزدهساله، نخبه، آرام، پرتلاش. او هم ایستاده بود. ایستادنی که قیمتش جان بود. نوجوانی که هنوز نیمکت کلاسش گرم بود، حالا نامش سردرِ تاریخ ایستاده است.
شهادت این سه نفر، فقط سه خبر نیست. سه دفتر ناتمام است. سه صندلی خالی. سه مادر که دیگر زمستان برایشان تمام نمیشود. اما در دل همین داغ، حقیقتی هست که نمیشود ندید: این خاک هنوز فرزند دارد. هنوز نوجوانانی دارد که علیاکبروار، نه به سن، که به معرفت، قد میکشند.
نیشابور و زبرخان، این روزها ستاره کم ندارند. ستارههایی که روی زمین خاموش شدند، اما در آسمان این سرزمین، برای همیشه روشن ماندند.


نظر شما